تبلیغات
Kpop Pink Tree
نظرسنجی
بهترین مکنه؟؟؟

آمار بازید
کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
درباره ما



ایجاد کننده وبلاگ : yuka kasanoki



اینم از این قسمت...واقعا که از قسمت قبل استقبال شد چقدر!!!
حالا عیبی نداره اینو بخونین.........


ادامه............

بخش هشتم – ویکتوریا

کنترلش غیر ممکن بود...اون key رو هل میداد...مستقیم به جای زخم لیتوک نگاه می کرد و حتی پلک نمی زد...چشمانش........قرمز شده بودند....

Key فریاد زد:"دیگه نمی تونم....اونو از اینجا ببرین."

لیتوک آرام گفت:"بزارین بیاد جلو."

و آروم چشماشو بست...و سرش رو روی دست من انداخت.انگار از زندگی سیر شده بود.یسونگ گرسنه بود..بیشتر از چیزی که به فکر لیتوک خطور می کرد...اون میتونست ساعت ها زخم لیتوک رو بمکه و خسته نشه...

این جنونی بود که وقتی تازه خون آشام شده بودم سراغ من هم آمده بود...

اون روز که اون اتفاق افتاد یک روز گرم و خوش آید بهاری بود من فقط 10 سال داشتم...ما همسایه ای داشتیم که 4 سال بود اومده بودند اونجا...تمین...پسر همسایه..پسر خوب و آرومی بود...ما همدیگرو خیلی دوست داشتیم...تااینکه یک روز که قایم باشک بازی میکردیم من پشت بوته ای رفتم که پشتت یک جوی آب باریک و کم عمق بود...من میخندیدم و برای اینکه تمین منو پیدا نکنه جلوی دهنم رو گرفتم..و قدمی به عقب رفتم...کلاه حصیری که مادرم باگل ها تزیینش کرده بود کنار جوی آب افتاد...و من خم شدم که کلاه رو از روی زمین بردارم که چشمم به جوی آب افتاد که قرمز شده بود...کلماتی که در سرم میگذشتند همه به یک کلمه میرسیدند........خون.............

کنجکاو شده بودم جلوتر رفتم...پستچی رو دیدم که دوچرخه اش به گوشه ای پرتاب شده بود...و ازش خون میرفت....بالای سر او تمین ایستاده بود و با دهنانی خونی به من نگاه میکرد...کمی جلوتر اومد:"ویکتوریا....من...من.."

من فرار کردم و اون دنبال من اومد پام به درختی گیر کرد و افتادم...مایع گرمی که از پاهایم سرازیر می شد رو حس میکردم و تمین که خیره به سمت خون پای من میومد...تمین نتونست خودشو کنترل کنه...اون منو گاز گرفت...ولی به محض این که اسمش رو صدا زدم گردن خونی منو رها کرد و به من نگاه کرد:"ویک...ویکتوریا.."

من به اون لبخند زدم...اون منو به خونه برد و من دوهفته ی کامل توی کما بودم...بعد از این که چشمام رو باز کردم فهمیدم که تمین و خانوادش برای همیشه از اونجا رفتن..........من فرار کردم و لیتوک منو نجات داد....

"ویکتوریاااااااااا عجله کن!...لیتوک رو از اینجا ببر."

صدای key رشته ی افکارم رو پاره کرد...یسونگ نزدیک تر شده بود......

اون دور دهانش رو لیس زد و خندید......

ناگهان از هوش رفت........پشت سرش تیفانی با یک چوب ایستاده بود...اون اشک میریخت:"میبینین؟...این واقیت وجود شیطانیه مائه..."

اون از خون آشام بودن تنفر داشت.چندبار دست به خودکشی زده بود ولی لیتوک نجاتش داده بود...key اخم کرد:"اگه میکشتیش چی؟"

تیفانی با گریه جواب key رو با صدای بلند داد:"نمی تونم...نمی تونم بزارم به لیتوک آسیب برسونه.".....چوب رو روی زمین انداخت و رفت....


بخش نهم – یسونگ

چشمام رو باز کردم:"ویکتوریا..."

تصویر جلوی چشم هام تار بود...به سختی میدیدم...چشم هامو دوباره بستم...هیچ چیز رو به یاد نمی اوردم...یک ثانیه پیش...حتی یک لحظه ی پیش رو به یاد نمی اوردم...پسری رو بالای سرم دیدم که به چشمام خیره شده بود...صداش بر خلاف تصویرش واضح بود:"ویکتوریا...بیا با تو کار داره..."

از میون نقطه های تار دیدم که پسر از بالای سرم بلند شد و رفت...دختری با موهای قهوه ای بالای سرم نشست:"با من کار داشتی؟...یسونگ."

حتی یه لحظه اسمم برای خودم ناآشنا اومد...مرز بین سستی و هوشیاری...

ناخداآگاه گفتم:"ویکتوریا...من...من.."

چشمان ویکتوریا حالت عجیبی گرفت و اندک اشکی درونش جمع شد و ویکتوریا شروع کرد به پلک زدن تا اشک هاش رو من نبینم.

 

بخش دهم – ویکتوریا

رفتم بالای سرش...و گفت:"ویکتوریا...من...من.."

همون موقع صحنه ی بچگی هامو یادم اومد...صورت خونین تمین...مردی که دوچرخه اش به کناری پرتاب شده بود...و جمله ای که تمین گفته بود:"ویکتوریا...من...من.."

اصلا متوجه اشک هایی که توی چشمام جمع شده بود نشده بودم...تند تند پلک زدم تا اشک های تازه روی چشمم خشک بشن...ولی ازچشم چپم اشکی قلتید و به پایین اومد...دست راست یسونگ به طرف صورتم اومد و با انگشت شستش اشک روی صورتم رو پاک کرد...

_"ویکتوریا..."

با بغض گفتم:"بله..."

نفس عمیقی کشید و با کلمات تیکه تیکه گفت:"چ...چرا..گریه میکنی؟"

_"هیچی...بهتری؟"

_"برات مهمه؟"

_"معلومه که هست."

_"آره بهترم...ویکتوریا.."

_"بله؟"

_"چه اتفاقی افتاد؟"

_"مهم نیست...برای بار اول طبیعیه."

_"چی برای اولین بار طبیعیه؟"

_"...خون آش...هیچی."

_"ویکتوریا..."

_"بله؟"

_"...من...من گشنمه."

_"متاسفم یسونگ عطشی که تو داری با هیچ غذا و آبی خاموش شدنی نیست."

_"ویکتوریا...من گشنمه..."

کاری از دستم بر نمی اومد...اون گشنش بود...باید بهش خون میرسوندم...

سرم رو پایین اوردم و موهایم رو به طرف جهت مخالف با دهان یسونگ بردم و همه رو همون طرف رها کردم و گردنم رو نزدیک دهانش بردم...

لب هایم را نزدیک گوش هایش بردم و گفتم:"یسونگ...گاز بگیر."

نفسش به گردنم خورد و آرام گفت:"راجب چی حرف میزنی؟"

_"یادته گفتم چیزی که در درونت بیدار شده؟"

مکث کرد و دوباره همون نفس گرم و ملایم:"آره."

_"میخام اون چیزی که در درونت بیدار شده..عطشش فروکش کنه."

_"منظورتو نمیفهمم."

گونه ام رو به گونه ی پرحرارتش چسبوندم و دستمو روی بازوش گذاشتم و بعد آرام گفتم:"فقط گردنمو گاز بگیر..."

صورتش رو نمی دیدم تنها چیزی که میدیدم بالش زیر سر یسونگ بود و تنها چیزی که حس میکردم نفس خودم بود که به بالش میخورد و به صورتم برمیگشت...

که ناگهان حرارتی رو حس کردم...میدونستم که اون داره دهانش رو روبه گردم باز میکنه...

دست سمت راستم رو...رو به بالش بردم و بالش رو چنگ انداختم...

میدونستم که فرو رفتن دندون های نیشش توی گردنم چه دردی داره...

ولی اون گردن منو بوسید...!!!

و بعد دست هاشو به بازوهام گرفت و منو از خودش دور کردو گفت:"تو خیلی مهربونی...ولی من تورو گاز نمیگیرم."

کلمات....کلماتی که جلوی چشمم رژه میرفتن:....عطش...مقاومت...گرسنگی...

ولی کلمه ای که توی سر من بود از تمام اینا باشکوه تر بود...

 

بخش یازدهم – یسونگ

نمی تونستم از فداکاریش چشم پوشی کنم...

اون می خواست منو سیر کنه...

سیرآب از خون...

درهر صورت اگر من اونو گاز میگرفتم اون اتفاقی براش نمیوفتاد...

اون قبلا خون آشام شده...

ولی حس خجالت رو توی چشماش دیدم وقتی که گردنش رو بوسیدم...

خودمم خجالت زده بودم..ولی توی اون لحظه چطور می تونستم بهش بفهمونم که برخلاف حس درونم نمی تونم گازش بگیرم...

تمام این فکرهارو موقعی می کردم که با تعجب منو نگاه می کرد...

پاشدم و نشستم کنارش...هنوز به من خیره شده بود...

اصلا حواسم نبود که هنوز دستشو گرفته بودم و اصلا اراده ای در من وجود نداشت وقتی که بغلش کردم...

آره..این کار رو انجام دادم...اون هیچ عکس العملی نشون نداد...تا این که همین جور که توی آغوشم بود منو بغل کرد...سرشو به گردنم فشار داد و گریه کرد.

از آغوشم بیرون اوردمش مثل ابر بهاری اشک میریخت اشک هاشو پاک کردم و گفتم:"دیگه بسه..."

اون باز به گریه ادامه داد:"گفتم بسه دیگه...آخه واسه چی گریه میکنی؟"

با بغضی که توی گلوش بود گفت:"تو چرا منو گاز نگرفتی؟"

و بعد اشکی از چشم راستش به پایین ریخت...

جواب چی بود؟...نمیدونم...باید گازش میگرفتم؟...نمیدونم...

به گوشه ای خیره شدم و گفتم:"نمیدونم."

اشک هاشو پاک کرد و گفت:"پس حالا گاز بگیر..."

_"ویکتوریا..."

_"بهت میگم گاز بگیر."

_"بس کن خواهش میکنم."

_"بهت میگم گاز بگیر..."

_"نه...."

سکووووت...

اینقدر سکوت که گوشم تلاش میکرد که صدایی دریافت کنه...

تا اینکه ویکتوریا سکوت رو شکست:"..آخه....چرا؟"

_"بعضی وقت ها بعضی چیزا باید راز بمونن."

اون هیچی نگفت...

در اتاق باز شد و key اومد توی اتاق:"بچه ها پاشین دارین چیکار مینین؟ویکتوریا بیا توی استبل لیتوک کارت داره."

ویکتوریا پاشد و به طرف در رفت در رو با دست چپش گرفت و تا نیمه بست و بعد رو به من کرد و گفت:"میخای توهم بیای؟توی استبل کسایی هنوز هستن که ندیدیشون."

اون رفت و در همونطور نیمه باز موند...من هم از تخت پایین اومدم و دنبالشون رفتم ویکتوریا کنار چوب رختی پر کاپشن ایستاده بود و سعی میکرد دستش را از توی آستین ژاکتش رد کند...جلو رفتم و کمکش کردم بعد به من گفت:"بیا اینم کاپشن توئه..."

کاپشنی که یه هفته پیش باهاش از خونه فرار کرده بودم رو به دستم داد...اونو پوشیدم.ویکتوریا در کلبه رو باز کرد.هجوم هوای سرد به داخل کلبه باعث شد بلرزم.ویکتوریا که از شدت بوران چشمانش رو نیمه باز نگه داشته بود بهم لبخند زد و گفت:"استبل زیاد دور نیست همین پشته."

از کلبه بیرون رفتیم و دوباره ناله ی برف زیر پاهای من و ویکتوریا...

 



دسته بندی : Fan Fiction , (F(x , Girls Generation , SNSD , Sup/e/r Junior , TVXQ ,

آخرین مطالب

» master card ( سه شنبه 25 شهریور 1393 )
» Goodbye time ( پنجشنبه 23 آبان 1392 )
» 131015 Kyuhyun at Kona Beans ( چهارشنبه 24 مهر 1392 )
» EXO - SM Ent-The Celebrity Official Website - November 2013 Issue ( چهارشنبه 24 مهر 1392 )
» SNSD - Baby G. ( چهارشنبه 24 مهر 1392 )
» 131015 Eunhyuk upd|ate : ( چهارشنبه 24 مهر 1392 )
» 131015 소녀시대(Girls' Generation) Update : Tiffany with Tom Hiddleston ( چهارشنبه 24 مهر 1392 )
» Tiffany - IPKN Promotional Picture. ( چهارشنبه 24 مهر 1392 )
» 131015 Hyoyeon upd|ate ( چهارشنبه 24 مهر 1392 )
» 13015 Taeyeon for Nature Republic ( چهارشنبه 24 مهر 1392 )
» 131015 Key upd|ate ( چهارشنبه 24 مهر 1392 )
» Kyuhyun and Changmin for GYULINE SHINE ( چهارشنبه 24 مهر 1392 )
» MOVIE POSTER] Yuri 'No Breathing' ( چهارشنبه 24 مهر 1392 )
» Eunhyuk upd|ate ( چهارشنبه 24 مهر 1392 )
» 131015 Eunhyuk upd|ate with KyuHaeWook ( چهارشنبه 24 مهر 1392 )